تبلیغات
منبرستان - اگر این امام است فاتحه ی امامت خوانده است
سخنرانی های کوتاه و شیرین
اگر این امام است فاتحه ی امامت خوانده است
1395/01/18 ساعت 18:05 | نوشته ‌شده به دست محمد رضا اعظمی راد | ( نظرات )

به نام خدا
صدوق می گوید: ابو الادیان گفت: من خادم امام حسن عسكرى علیه السّلام بودم و نامه‏ هاى حضرتش را بشهرها میبردم. در مرض فوتش بخدمتش رسیدم، نامه‏هائى نوشت و فرمود: این را گرفته باین شهرها برو، سفرت پانزده روز بطول میانجامد چون روز آخر وارد سامره شوى صداى شیون از خانه من میشنوى و خواهى دید كه مرا غسل میدهند. گفتم: آقا! بعد از رحلت شما چه كسى جانشین شما خواهد بود؟ فرمود: آن كس كه پاسخ نامه‏هاى مرا از تو طلب نماید، او جانشین من است گفتم: بیشتر توضیح دهید. فرمود: آن كس كه بر من نماز میگزارد، جانشین من است. گفتم: بیشتر بفرمائید. گفت: هر كس خبر داد كه در انبان چیست. او قائم و جانشین من است، در اینجا هیبت آقا مرا گرفت كه سؤال كنم در انبان چیست. بدین گونه نامه‏ها را برداشته بشهرهائى كه فرموده بود بردم، و جوابهاى آنها را گرفته روز پانزدهم وارد سامره شدم و همان طور كه فرموده بود، دیدم صداى شیون و ناله از خانه حضرت بلند است و برادرش جعفر بن على (جعفر كذاب) دم در خانه است و شیعیان اطراف او را گرفته و در مرگ آن حضرت تسلیت و بخاطر مقام امامتش تهنیت میگویند. من پیش خود گفتم: اگر این امام باشد، منصب امامت از میان رفته است. زیرا من او را میشناختم كه شراب میخورد و با قماربازى و ساز و ضرب سر و كار داشت! ولى براى امتحان پیش او رفتم و مثل دیگران بوى تسلیت و تهنیت گفتم. ولى او چیزى از من نخواست. آنگاه عقید غلام امام حسن عسكرى علیه السّلام آمد و باو گفت: آقا برادرت را كفن كردند برخیز و بر او نماز بگذار. جعفر در حالى كه شیعیان هم اطراف‏ او را گرفته بودند و سمان‏[1] و حسن بن على معروف به سلمه كه بدستور معتصم خلیفه او را بقتل رساندند در جلو آنها قرار داشتند وارد خانه شدند.وقتى آماده نماز شدیم. دیدم حضرت را كفن كرده گذارده‏اند، همین كه جعفر خواست تكبیر بگوید، بچه گندم گونى كه موى سرش سیاه و كوتاه و میان دندانهایش باز بود بیرون آمد و رداى جعفر را كشید و گفت: عمو! كنار برو كه من در نماز گزاردن بر پدرم از تو سزاوارترم. جعفر عقب رفت و رنگش تغییر كرد، بچه هم جلو ایستاد و بر امام نماز گزارد و آن حضرت را پهلوى قبر پدرش امام على النقى علیه السّلام مدفون ساختند. آنگاه همان بچه رو كرد بجانب من و گفت: جوابهاى نامه‏ها كه آورده- اى بیاور! من هم بوى تسلیم نمودم و پیش خود گفتم: این دو علامت: (جانشین امام كه یكى نماز گزاردن بر حضرت و دیگر مطالبه جواب نامه‏ها) ظاهر شد.
فعلا جریان انبان باقیمانده است آنگاه بسراغ جعفر رفتم، دیدم در مرگ برادرش ناله میكند. در آن موقع حاجز و شاء آمد و بجعفر گفت: آقا آن بچه كى بود؟
اگر ادعا دارد كه پسر امام است لازم بود كه از وى دلیل بخواهید، جعفر گفت:
بخدا قسم من تا كنون او را ندیده بودم و نشناختم.
در همان وقت كه ما نشسته بودیم، جمعى از قم آمدند و سراغ امام حسن عسكرى علیه السّلام را گرفتند، بآنها گفتند: حضرت رحلت فرمود. پرسیدند: پس جانشین او كیست؟ مردم اشاره به جعفر كردند و گفتند: این است.
آنها هم آمدند سلام كرده او را در مرگ برادرش تسلیت و امامتش را تبریك گفتند. سپس گفتند: نامه‏ها و اموالى نزد ما هست، بفرمائید كه نامه‏ها از كیست و اموال چقدر است؟!
جعفر از جا برخاست و در حالى كه دامن خود را مى‏تكانید گفت: اینها از ما میخواهند كه غیب بدانیم!در این وقت خادمى از اندرون آمد و گفت: شما نامه فلانى و فلانى را آورده‏اید و انبانى دارید كه هزار دینار در آنست كه سكه ده دینار آن صاف شده است. آنها هم نامه‏ها و اموال را بآن خادم دادند و گفتند كسى كه تو را بخاطر این فرستاده امام است.

حَدَّثَ أَبُو الْأَدْیَانِ قَالَ: كُنْتُ أَخْدُمُ الْحَسَنَ بْنَ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع وَ أَحْمِلُ‏ كُتُبَهُ‏ إِلَى‏ الْأَمْصَارِ فَدَخَلْتُ عَلَیْهِ فِی عِلَّتِهِ الَّتِی تُوُفِّیَ فِیهَا ص فَكَتَبَ مَعِی كُتُباً وَ قَالَ امْضِ بِهَا إِلَى الْمَدَائِنِ فَإِنَّكَ سَتَغِیبُ خَمْسَةَ عَشَرَ یَوْماً وَ تَدْخُلُ إِلَى سُرَّ مَنْ رَأَى یَوْمَ الْخَامِسَ عَشَرَ وَ تَسْمَعُ الْوَاعِیَةَ فِی دَارِی وَ تَجِدُنِی عَلَى الْمُغْتَسَلِ- قَالَ أَبُو الْأَدْیَانِ فَقُلْتُ یَا سَیِّدِی فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ فَمَنْ قَالَ مَنْ طَالَبَكَ بِجَوَابَاتِ كُتُبِی فَهُوَ الْقَائِمُ مِنْ بَعْدِی فَقُلْتُ زِدْنِی فَقَالَ مَنْ یُصَلِّی عَلَیَّ فَهُوَ الْقَائِمُ بَعْدِی فَقُلْتُ زِدْنِی فَقَالَ مَنْ أَخْبَرَ بِمَا فِی الْهِمْیَانِ فَهُوَ الْقَائِمُ بَعْدِی ثُمَّ مَنَعَتْنِی هَیْبَتُهُ أَنْ أَسْأَلَهُ عَمَّا فِی الْهِمْیَانِ وَ خَرَجْتُ بِالْكُتُبِ إِلَى الْمَدَائِنِ وَ أَخَذْتُ جَوَابَاتِهَا وَ دَخَلْتُ سُرَّ مَنْ رَأَى یَوْمَ الْخَامِسَ عَشَرَ كَمَا ذَكَرَ لِی ع فَإِذَا أَنَا بِالْوَاعِیَةِ فِی دَارِهِ وَ إِذَا بِهِ عَلَى الْمُغْتَسَلِ وَ إِذَا أَنَا بِجَعْفَرِ بْنِ عَلِیٍّ أَخِیهِ بِبَابِ الدَّارِ وَ الشِّیعَةُ مِنْ حَوْلِهِ یُعَزُّونَهُ وَ یُهَنُّونَهُ فَقُلْتُ فِی نَفْسِی إِنْ یَكُنْ هَذَا الْإِمَامُ فَقَدْ بَطَلَتِ الْإِمَامَةُ لِأَنِّی كُنْتُ أَعْرِفُهُ یَشْرَبُ النَّبِیذَ وَ یُقَامِرُ فِی الْجَوْسَقِ وَ یَلْعَبُ بِالطُّنْبُورِ فَتَقَدَّمْتُ فَعَزَّیْتُ وَ هَنَّیْتُ فَلَمْ یَسْأَلْنِی عَنْ شَیْ‏ءٍ ثُمَّ خَرَجَ عَقِیدٌ فَقَالَ یَا سَیِّدِی قَدْ كُفِّنَ أَخُوكَ فَقُمْ وَ صَلِّ عَلَیْهِ فَدَخَلَ جَعْفَرُ بْنُ عَلِیٍّ وَ الشِّیعَةُ مِنْ حَوْلِهِ یَقْدُمُهُمُ السَّمَّانُ وَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ قَتِیلُ الْمُعْتَصِمِ الْمَعْرُوفُ بِسَلَمَةَ فَلَمَّا صِرْنَا فِی الدَّارِ إِذَا نَحْنُ بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ عَلَى نَعْشِهِ مُكَفَّناً فَتَقَدَّمَ جَعْفَرُ بْنُ عَلِیٍّ لِیُصَلِّیَ عَلَى أَخِیهِ فَلَمَّا هَمَّ بِالتَّكْبِیرِ خَرَجَ صَبِیٌّ بِوَجْهِهِ سُمْرَةٌ بِشَعْرِهِ قَطَطٌ بِأَسْنَانِهِ تَفْلِیجٌ فَجَبَذَ بِرِدَاءِ جَعْفَرِ بْنِ عَلِیٍّ وَ قَالَ تَأَخَّرْ یَا عَمِّ فَأَنَا أَحَقُّ بِالصَّلَاةِ عَلَى أَبِی فَتَأَخَّرَ جَعْفَرٌ وَ قَدِ ارْبَدَّ وَجْهُهُ وَ اصْفَرَّفَتَقَدَّمَ الصَّبِیُّ وَ صَلَّى عَلَیْهِ وَ دُفِنَ إِلَى جَانِبِ قَبْرِ أَبِیهِ ع ثُمَّ قَالَ یَا بَصْرِیُّ هَاتِ جَوَابَاتِ الْكُتُبِ الَّتِی مَعَكَ فَدَفَعْتُهَا إِلَیْهِ فَقُلْتُ فِی نَفْسِی هَذِهِ بَیِّنَتَانِ‏ بَقِیَ الْهِمْیَانُ ثُمَّ خَرَجْتُ إِلَى جَعْفَرِ بْنِ عَلِیٍّ وَ هُوَ یَزْفِرُ فَقَالَ لَهُ حَاجِزٌ الْوَشَّاءُ یَا سَیِّدِی مَنِ الصَّبِیُّ لِنُقِیمَ الْحُجَّةَ عَلَیْهِ فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا رَأَیْتُهُ قَطُّ وَ لَا أَعْرِفُهُ فَنَحْنُ جُلُوسٌ إِذْ قَدِمَ نَفَرٌ مِنْ قُمَّ فَسَأَلُوا عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ ع فَعَرَفُوا مَوْتَهُ فَقَالُوا فَمَنْ نُعَزِّی فَأَشَارَ النَّاسُ إِلَى جَعْفَرِ بْنِ عَلِیٍّ فَسَلَّمُوا عَلَیْهِ وَ عَزَّوْهُ وَ هَنَّوْهُ وَ قَالُوا إِنَّ مَعَنَا كُتُباً وَ مَالًا فَتَقُولُ مِمَّنِ الْكُتُبُ وَ كَمِ الْمَالُ فَقَامَ یَنْفُضُ أَثْوَابَهُ وَ یَقُولُ تُرِیدُونَ مِنَّا أَنْ نَعْلَمَ الْغَیْبَ قَالَ فَخَرَجَ الْخَادِمُ فَقَالَ مَعَكُمْ كُتُبُ فُلَانٍ وَ فُلَانٍ وَ فُلَانٍ وَ هِمْیَانٌ فِیهِ أَلْفُ دِینَارٍ وَ عَشَرَةُ دَنَانِیرَ مِنْهَا مَطْلِیَّةٌ فَدَفَعُوا إِلَیْهِ الْكُتُبَ وَ الْمَالَ وَ قَالُوا الَّذِی وَجَّهَ بِكَ لِأَخْذِ ذَلِكَ‏ هُوَ الْإِمَامُ (1)
____________________________________________________
1. كمال الدین و تمام النعمة، ج‏2، ص: 476

   


مرتبط با: سامرا ,

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
http://milagrosgerstein.blog.fc2.com/blog-date-201506.html 1396/05/17 11:40
Remarkable things here. I'm very satisfied to look your article.
Thanks a lot and I am having a look forward to contact you.
Will you please drop me a e-mail?
Can exercise increase your height? 1396/05/13 21:36
I'm impressed, I must say. Rarely do I come across a blog that's both equally educative and interesting, and without a doubt, you've hit
the nail on the head. The problem is an issue that not enough people are speaking intelligently about.
I am very happy I came across this in my hunt for something relating to this.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
موضوعات
صفحات
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

عضویت در کانال تلگرام منبرستان