تبلیغات
منبرستان - از غلامی تا پادشاهی
سخنرانی های کوتاه و شیرین
از غلامی تا پادشاهی
1395/01/23 ساعت 00:29 | نوشته ‌شده به دست محمد رضا اعظمی راد | ( نظرات )
به نام پناه بی پناهان
در زمان امام صادق (علیه السلام) سلطان ستمگری بر عراق حكومت می كرد به نام «ابن هُبَیره». او خدمتكاری داشت كه نامش رُفَید بود. رفید این ماجرا را تعریف كرده كه روزی از روزها «ابن هبیره» بر من غضب كرد و قسم خورد كه مرا بكشد من از او گریختم و به سمت شهر مدینه رفتم و به امام صادق (علیه السلام) پناهنده شدم و گزارش خود را به حضرت بیان كردم، امام به من فرمودند: برو و سلام من را به او برسان و به او بگو: من غلامت رفید را پناه دادم، مبادا آسیبی به او برسانی، به حضرت گفتم: قربانت گردم او اهل شام است و عقیده پلیدی دارد و رحم نمی كند، فرمود: چنان كه به تو می‌گویم نزدش برو، من به راه افتادم ولی قلبم آرام نمی گرفت ناگهان در بیابانی مرد عربی به من رو آورد و گفت كجا میروی؟ 
من مرگ را در چهره ی تو می بینم، تا این جمله را گفت نگرانی من بیشتر شد.
آنگاه گفت: دستت را بیرون بیاور، چون بیرون آوردم، گفت: دست مردیست كه به سوی مرگ می رود، 
سپس گفت: پایت را نشان ده، چون نشان دادم، گفت پای مردیست كه كشته می‏شود، 
باز گفت: تنت را ببینم، چون تنم را دید. گفت: تن مردیست كه كشته شود 
آنگاه گفت: زبانت را بیرون كن، چون بیرون آوردم، گفت: برو كه باكی بر تو نیست، 
زیرا بر زبان‏ تو پیغامی است كه اگر آن را به كوههای استوار برسانی، مطیع تو شوند.با این كلامش آرامشی در قلبم ایجاد شد و كم كم به خانه ابن هبیره نزدیك شدم و اجازه خواستم، چون وارد شدم: 
گفت: خیانتكار، با پای خود نزد تو آمد. 
غلام! زود سفره چرمی و شمشیر را بیاور، و دستور داد شانه و سر مرا بستند و جلاد بالای سرم ایستاد تا گردنم را بزند.
من گفتم: ای امیر! تو كه با جبر و زور، بر من دست نیافتی، بلكه با پای خود پیش تو آمده ام، من پیغامی دارم كه باید بگویم، 
سپس خود دانی، گفت بگو: گفتم مجلس را خلوت كن، او به حاضرین دستور داد بیرون رفتند، 
گفتم: جعفر بن محمد الصادق به تو سلام رساند و گفت: من غلامت رفید را پناه دادم، مبادا با خشم خود به او آسیبی برسانی، 
گفت: تو را به خدا جعفر بن محمد به تو چنین گفت و به من سلام رسانید؟! من سوگند خوردم، او تا سه بار سخنش را تكرار كرد.
سپس شانه‏های مرا باز كرد و گفت، من به این قناعت نمی‌كنم و از تو خرسند نمی‌شوم، جز اینكه همان كار كه با تو كردم با من بكنی، 
گفتم: من نمی توانم این كار را بكنم  و به خود اجازه نمیدهم، گفت:
به خدا كه من جز به آن قانع نشوم، پس من هم چنان كه بسرم آورد، بسرش آوردم، و بازش كردم، 
او خاتم خود را به من داد و گفت: تو اختیار دار كارهای من هستی، هر گونه خواهی رفتار كن.
این است جایگاه كسی كه به اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) پناه ببرد.
نكات منبرستانی
1- حتی یك بیابانگرد هم ممكن است چشم بصیرت داشته باشد. دیده ای خواهم به باشد شه شناس تا شناسد شاه را در هر لباس
2- پناه بردن به اهل بیت انسان را از غلامی به پادشاهی می رساند.
3- ما هم در زمان خودمان باید به امام زمان پناه ببریم.

عَنِ الْبَرْقِیِّ عَنْ أَبِیهِ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ رُفَیْدٍ مَوْلَی یَزِیدَ بْنِ عَمْرِو بْنِ هُبَیْرَةَ قَالَ: 
سَخِطَ عَلَیَّ ابْنُ هُبَیْرَةَ وَ حَلَفَ عَلَیَّ لَیَقْتُلُنِی فَهَرَبْتُ مِنْهُ 
وَ عُذْتُ بِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام 
فَأَعْلَمْتُهُ خَبَرِی فَقَالَ لِیَ انْصَرِفْ وَ أَقْرِئْهُ مِنِّی السَّلَامَ وَ قُلْ لَهُ إِنِّی قَدْ آجَرْتُ عَلَیْكَ مَوْلَاكَ- رُفَیْداً فَلَا تَهِجْهُ بِسُوءٍ 
فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ شَامِیٌّ خَبِیثُ الرَّأْیِ 
فَقَالَ اذْهَبْ إِلَیْهِ كَمَا أَقُولُ لَكَ فَأَقْبَلْتُ فَلَمَّا كُنْتُ فِی بَعْضِ الْبَوَادِی اسْتَقْبَلَنِی أَعْرَابِیٌّ 
فَقَالَ أَیْنَ تَذْهَبُ إِنِّی أَرَی وَجْهَ مَقْتُولٍ 
ثُمَّ قَالَ لِی أَخْرِجْ یَدَكَ فَفَعَلْتُ فَقَالَ یَدُ مَقْتُولٍ
ثُمَّ قَالَ لِی أَبْرِزْ رِجْلَكَ فَأَبْرَزْتُ رِجْلِی فَقَالَ رِجْلُ مَقْتُولٍ 
ثُمَّ قَالَ لِی أَبْرِزْ جَسَدَكَ فَفَعَلْتُ فَقَالَ جَسَدُ مَقْتُولٍ 
ثُمَّ قَالَ لِی أَخْرِجْ لِسَانَكَ فَفَعَلْتُ فَقَالَ لِیَ امْضِ فَلَا بَأْسَ عَلَیْكَ فَإِنَّ فِی لِسَانِكَ رِسَالَةً لَوْ أَتَیْتَ بِهَا الْجِبَالَ الرَّوَاسِیَ لَانْقَادَتْ لَكَ 
قَالَ فَجِئْتُ حَتَّی وَقَفْتُ عَلَی بَابِ ابْنِ هُبَیْرَةَ فَاسْتَأْذَنْتُ فَلَمَّا دَخَلْتُ عَلَیْهِ 
قَالَ أَتَتْكَ بِحَائِنٍ رِجْلَاهُ یَا غُلَامُ النَّطْعَ وَ السَّیْفَ ثُمَّ أَمَرَ بِی فَكُتِّفْتُ وَ شُدَّ رَأْسِی وَ قَامَ عَلَیَّ السَّیَّافُ لِیَضْرِبَ عُنُقِی 
فَقُلْتُ أَیُّهَا الْأَمِیرُ لَمْ تَظْفَرْ بِی عَنْوَةً وَ إِنَّمَا جِئْتُكَ مِنْ ذَاتِ نَفْسِی وَ هَاهُنَا أَمْرٌ أَذْكُرُهُ لَكَ ثُمَّ أَنْتَ وَ شَأْنَكَ 
فَقَالَ قُلْ فَقُلْتُ أَخْلِنِی فَأَمَرَ مَنْ حَضَرَ فَخَرَجُوا فَقُلْتُ لَهُ 
جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ یُقْرِئُكَ السَّلَامَ وَ یَقُولُ لَكَ قَدْ آجَرْتُ عَلَیْكَ مَوْلَاكَ رُفَیْداً فَلَا تَهِجْهُ بِسُوءٍ 
فَقَالَ وَ اللَّهِ لَقَدْ قَالَ لَكَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ هَذِهِ الْمَقَالَةَ وَ أَقْرَأَنِی السَّلَامَ فَحَلَفْتُ لَهُ فَرَدَّهَا عَلَیَّ ثَلَاثاً 
ثُمَّ حَلَّ أَكْتَافِی ثُمَّ قَالَ لَا یُقْنِعُنِی مِنْكَ حَتَّی تَفْعَلَ بِی مَا فَعَلْتُ بِكَ قُلْتُ مَا تَنْطَلِقُ یَدِی بِذَاكَ وَ لَا تَطِیبُ بِهِ نَفْسِی فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا یُقْنِعُنِی إِلَّا ذَاكَ فَفَعَلْتُ بِهِ كَمَا فَعَلَ بِی وَ أَطْلَقْتُهُ 
فَنَاوَلَنِی خَاتَمَهُ وَ قَالَ أُمُورِی فِی یَدِكَ فَدَبِّرْ فِیهَا مَا شِئْتَ.(1)
---------------------------------------------------------------------
1. اصول کافی جلد 1 صفحه 473






می توانید دیدگاه خود را بنویسید
What is the Ilizarov method? 1396/05/10 09:59
It's very straightforward to find out any matter on web as
compared to textbooks, as I found this article at
this website.
BHW 1396/01/30 11:56
I always spent my half an hour to read this weblog's posts everyday along with a mug of
coffee.
manicure 1396/01/22 04:03
I love reading through a post that will make men and women think.
Also, many thanks for allowing me to comment!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
موضوعات
صفحات
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

عضویت در کانال تلگرام منبرستان